تبليغاتX
قاصدک

یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشمات کلمه های سیاه میگذرند و دوباره سرازیر میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشمت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف نمیزند!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 15:17 توسط قاصدك |

به رسم مرغ دريايي
پر از پر تماشايي
در اين سيلاب زيبايي
برقص...

پ ن: از امروز یه تاریخ به تاریخ های مهم زندگیم اضافه شد!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 23:32 توسط قاصدك |

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانۀ ابری
.

 

پ ن :مامانی امروز جات خالی بودهمه جا

هرجا که نگاه میکردم جای خالیت رو میدیدم

من امروز تنها نبودم کسی بود که دلم باهاش یکیه

اما خیلی دل تنگم

حتی دلم تنگ شد واسه پستی که سال پیش برات اینجا نوشتم م مثل مادر

 میخوام بگم

 روزت مبارک

روز مادر به همه ی مامان های خوب دنیا مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 23:58 توسط قاصدك |

نان برايش چه فرق ميكند كدام دهان؟
خيابان برايش كدام پا؟
كوچه داستان خودش را دنبال ميكند.

 

 پ ن:اين روزها پرم از يه دلشوره تازه كه مثل خوره خيلي اروم بدون اينكه كسي بفهمه ريشه ميدونه دور پاهام خیلی اروم بالا میره و بعد به كمرم ميرسه از نوك انگشتام شروع ميكنه ميپيچه وبالا ميره حالا ديگه قفسه سينه ام رو هم احاطه كرده و اهسته اهسته دور گردنم داره ميپيچه ودلم ميخواد سرم رو روي شونه ات بزارم تا ارومم كني ولي داره خفه ام ميكنه اگه به دادم نرسي طعم گس اين روزا هيچوقت از يادم نميره بعدا نگی نگفتی!!.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 23:7 توسط قاصدك |

چهارچوب در را نديدم
چشمهام مثل هميشه باز بودن
اون طرف در هم چيزي منتظر نبود
ولي من باز چهارچوب در رو نديدم
الان 2 ساعته كه دستم روي پيشونيمه و زير دستم يه نقطه بزرگ هست كه ميسوزه و خيسه
از 2 ساعت پيش تا حالا دنياي جلوي چشمام شده پر از قاصدك!
نميدونستم چهارچوب يه در ميتونه من رو بكشونه بيرون از اون همه وهم!

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:14 توسط قاصدك |